|
عشق، آرزو، اشک، محبت، نفرت، حسرت، بغض، امید، خشم، انتظار .... دنبال یه واژه می گردم. واژه ای که معنای احساسمو بنویسه کلمات دونسته ها را تکرار می کنند کی می تونه جز سکوت، سهم ما رو از نگفتنی ها ادا کنه ؟!
اینجا همه هر لحظه می پرسند: ـ «حالت چطور است؟» اما کسی یک بار از من نپرسید: ـ « بالت ...
گفت: « چرا اینقدر زود رنجی؟ » ترجیح می دم همه چی رو بریزم توی دلم. بزار فکر کنه زودرنجم. خیلی دلم گرفته. نه فقط از این. از خیلیا. از این همه آدم که آسمون و زمین دنیاشون یه عالمه با هم فاصله داره و تو هیچ امتدادی به هم نمی رسه. از این دنیای مسخره که اگه توش تنها باشی سخته و اگه تنها نباشی سخت تر. حتی دلم نمی خواد یه تکیه گاه یه شونه ی محکم و قابل اعتماد یه همراه آرزو کنم. خدا جون من یه تیکه از رویاهامو گم کردم. می فهمی خدا؟ یا چون خدایی به قولش "غصه ی چندین میلیارد" سرتو شلوغ کرده و جایی برای غصه ی یه دل که فقط تو می دونی چطوری شکسته نمی مونه؟! خیلی دلم گرفته ... خییلییییی .... دلم یه .... نه. هیچی. اصلا دلم هیچی نمی خواد هیچیییی!!!
عشق چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم و هیچ کس در نمی یابد که عشق همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود جبران خلیل جبران
با اینکه خیلی درس داشتم و مامان اینا به خاطر کنکور بچه ها خونه موندن. اما من درسا رو بی خیال شدم و رفتم سفر که فکرو خيال تا جایی که ممکنه توی تعطیلاتم نباشه. یزد کرمان بندر عباس قشم شیراز اصفهان بعدشم خونه. امروز اومدم خونه ی دلمو آپ کنم می بینم وبلاگم حذف شده. مهم نیست. آخه این اولین باری نیست که به جای من تصمیم می گیری. راست می گفت: "رفتنم مشکلی را حل نخواهد کرد اما مصلحت خواه من می روم شاید سوی مصلحت باشد راه من"
خیلی خوشحالم درسته که سالی یه بار بیشتر نمی تونم بیام پیشت اما خیلی خوشحالم که دو روز پیش بهت سر زدم. فقط سر خاکته که حضور دوست داشتنیتو حس می کنم. وقتی رفتی اینقد بچه بودم فکر می کردم نبودنت یعنی نداشتن کسی که موهامو ناز کنه، شبا برام کتاب قصه بخونه، جمعه ها باهاش برم بیرون شهر توپ بازی کنم، غروبا منتظر اومدنش باشم و تا اومد بپرم تو بغلش، کسی که تو بغلش بشینم فرمونو بگیرم و رانندگی کنم. کسی که با محبت بغلم کنه. فقط همین... فکر می کردم نبودن بابا یعنی نداشتن همینا ... فکر می کردم هر چی بزرگ تر بشم کمتر جای خالیتو حس می کنم. همین طورم شد. کم کم خیلی زیاد فراموشت کردم. هر وقتم دلم برات تنگ می شد خجالت می کشیدم از اینکه مثل دختر بچه ها اشکم می اومد.فراموشت کردم و هر وقت از فراموش کردنت شرمنده می شدم یاد حرفت می افتادم که گفتی: "فراموش کردن، نعمتیه که خدا به آدما داده تا از نبودن عزیزاشون زیاد غصه نخورن" همیشه عذاب وجدانم برای فراموش کردنت با مرور این خاطره آروم می شد. اما امروز.... امروز بد جور سایه تو بالای سرم کم دارم بابا انگار هر چی بزرگ تر می شم بیشتر می فهمم نبودنت یعنی چی. آره می خوام بگم فقط اینجا می گم ... فقط اینجا! من حسرت خوردم بابا به خوشبختی همبازیای بچگیم! حسودیم نشد اما حسرت خوردم وقتی بابای مریم براش دعای خیر کرد تازه یادم افتاد سال هاست نیستی که با اطمینان بهت تکیه کنم سال هاست به همه جاهای خالیه زندگیم عادت کردم. سال هاست خودم به دونسته هام و ندونسته هام به هر دستی که به نشونه محبت به سمتم دراز شده تکیه کردم و حالا اینم که تو می بینی. نه سیمایی که همه می بینن. همه گفتن این بار ایشالا عروسی تو. ... نمی دونن كه ... اگرم بدونن همینا اونقدر قضاوتم می کنن که از بودنم پشیمون بشم. نه که فکر کنم کاش ازدواج می کردم. نه این نیست. شاید اگه ازدواج کنم یه نفر به کل آدمای دورو برم که هیچی از تنهاییم نمی دونن اضافه می شه. وقتی آدم بین جمع تنهاست هر چی دوروبرش شلوغ تر باشه تنها تره .... نمی دونم. شاید دارم با این حرفا خودمو گول می زنم. هر کی ندونه خودم که می دونم ....! شاید اگه می تونستم ازدواج کنم امید تشکیل یه زندگی جدید از این دلمردگی درم میاورد. یا دست کم این وضعیت مسخره که هر بار اسم خواستگار میاد همه ی دنیا رو سرم خراب می شه تموم می شد. شاید کسی نتونه درک کنه سختی گذشتن از یه عشق و همه خاطرات کسی که واقعا عاشقش بودی و می خواستیش یه طرف! اینکه تا اسم خواستگار میاد بدونی هر کی باشه تو هر موقعیتی با هر طرز فکری باید یه عیبی پیدا کنی روش بذاری و جواب منفی بدی با اینکه مثل هر دختر دیگه ای بزرگترین آرزوت خوشبختیته یه طرفه دیگه!! نمی دونم چرا خدا خواست مسیر آروم و عادی زندگی من اینجوری تغییر کنه بابا اگه تو تنهامون نذاشته بودی... اگه نیومده بودیم تهران، اگه اون اتفاقا نمی افتادن، اگه من عاشق محبت تو که خدا ازم گرفت، تو وجود یه پسر نشده بودم، اگه همه اینا باعث نشده بود اون اشتباه بزرگو بکنم، اگه زندگیم عادی می گذشت الان این همه غصه تو دل من بود؟! کاش خدا یه لحظه می اومد پایین جواب منو می داد... آرزو می کنم روحت شاد باشه. آرزو می کنم خدا مامانو برام نگه داره. تنها کسی که محبت تورو واقعا توی چشماش می بینم.
سلام چند ماهی هست قول دادم بنویسم اما فرصت نمی شد بالاخره یه تعطیلی پیدا شد ما بشینیم دو کلوم با دوست جونامون بحرفیم. مگه فرصت می شه؟ حالا که تعطیلی بعد امتحاناس ذهنم آزاد تره. اما بازم یه عالمه کار دارم برای همین خودمونی و بدون ویرایش می نویسم. اول از همه فدای معرفتتون بشم که حتی وقتی دست و دلم به نوشتن نمی رفت، بهم سر می زدین یا سراغی ازم می گرفتین. مخصوصا آرزو، بهاره، ملودی، یک دوست، مژده و بقیه ی اونایی که بیرون از اینجا همیشه باهاشون در ارتباطم ... با فاصله ای که از درسا گرفته بودم و اون همه غصه و یه روحیه ی بی انگیزه و از طرف دیگه کار، شروع دوباره ی درس خیلی برام سخت بود.. خیلی بی انگیزه و بی تفاوت می رفتم سر کلاسا. اما کم کم شروع کردم به درس خوندن و بالاخره مثل خیلی قبلنا درس خوندن برام یه مسئله جدی شد. خدا رو شکر امتحانا رو هم عالی دادم. جای خالی حضورش تو لحظه هایی که نباید تنهام می ذاشت اما با غرور و بدون اینکه از خودش بپرسه سر اونیکه به من و عشق من اعتماد کرده بود چی میاد؟، آره اون همه جای خالی پر شد. با تجربه پر شد. گرونترین تجربه هایی که مدام از خودم می پرسم کجا قراره به دردم بخورن؟!؟! می دونی... اگه شکستنی باشی هیشکی بهت رحم نمی کنه. دنیای بعضیا اونقدر کثیف شده که خیلی راحت و بدون عذاب وجدان حتی تو قالب پناه بی پناهیات ازت استفاده می کنن، کافیه بفهمن دل شکسته ای. من اینو خیلی دیر فهمیدم. وقتی که دیگه از غصه خسته شده بودم و علی رغم میلم به خودم اجازه دادم دست از سر تعصبم روی عشقم بردارم و یه فرصت دیگه به خودم بدم. خدا از سر باعث و بانیش نگذره...... اما نه تنها از عشقم کم نشد حتی .... نمی خوام ناله و گریه کنم. نمی خوام چیزی رو توجیه کنم. اما خیلی از خودم می پرسم، اگه موقع رفتن، غیر از خودش و زندگی خودش حواسش به منم بود، من از اون همه آرزو و عشق، به اونجا می رسیدم؟! نمی دونم اصلا از همون اول خدا چرا مراقبم نبود و گذاشت عاشقش بشم . اصلا چرا کسی رو سر راهم قرار داد که با اولین سختی از عشقش منصرف شد. خدا که منو می شناخت. شاید هله پتگر راست می گه: "بعضیا میان توی زندگی آدم فقط برای اینکه بگن: "جنس عشق این نیست" به هر حال هر اتفاقی تا حالا افتاده دیگه افتاده، شاید اگه این اتفاقا نمی افتادن من هیچوقت نمی فهمیدم غیر از یه سبد مهربونی چیزای دیگه ایم هست که می شه باهاشون با ارزش زندگی کرد. هرچند "محبت واقعی" مهم ترین ارزش زندگیه. یعنی باید باشه اما نیست. شاید دیگران زودتر از من فهمیدن تو دنیایی که مردم حتی برای محبت کردنشون سبک سنگین می کنن، اگه بدون حساب و کتاب مهربون باشی، باختی. بگذریم..... بهتره سعی خودمو بکنم، شاید خدا به احترام واقعیت ته دلم که فقط خودش ازش خبر داره، یه راهی جلوی پام بذاره. الان تنها چیزی که بهش امید دارم اینه: «و من یتوکل علی الله و هو حسبه» بعدش خودم و خودم... خیلی خوب می دونم چقدر تنهام. اما مهم نیست ... هنوزم به محض اینکه مشغله ی ذهنیم کم بشه،یه دردی ته قلبم می سوزه. آدم هر چی رو فراموش کنه شبای تنهائی خودشو که فراموش نمی کنه. عشقی که فراموش نمی شه. تکرار نمی شه. خاطره هایی که عین یه ویروس سمج هیچ جوری پاک نمی شن.اشتباهی که جبران نمی شه. وقتی راهو اشتباه رفتی و پل پشت سرت خراب شد وقتی با اشتباهت با حماقتت حتی راه جلوی پاتم خراب کردی چطوری می شه از این کابوس توی بیداری عبور کرد و یه قدم به سمت آرامش برداشت. به سمت خواسته های ساده و کوچیکی که حالا محال به نظر می رسن . به خاطر همینه که بهشون میگیم رویا! چطوري می شه جبران کرد؟ کی می فهمه ؟! کجا برم؟! به کی بگم؟؟!؟!؟ همیشه به اینجا می رسه. قلبم ته دلم مچاله می شه، اشک می شه صورتمو می شوره. اما اشکال نداره... این خیلی بهتر از اون موقع است که شب و روز گریه بودم و هیچ راه دیگه ای برا آروم شدن بلد نبودم. اما حالا بلدم... زانو می زنم جلوی خدا دستامو می برم بالا می گم خدا شکرت... خدای عشق، شکرت! شکرت به خاطر همه ی چیزایی که دادی و همه چیزایی که ندادی ... شکرت که بالاخره کامپیوتر قبول شدم هر چند هنوز نمی دونم IT رو اندازه ی نرم افزار دوست دارم یا نه؟! شکرت که با این حجم کارام تونستم درس بخونم و امتحانامو خوب بدم. خدایا شکرت که همه چی تو دل من حبس شده و لااقل ظاهر زندگیمون داره آروم می گذره و شکرت اینقدر قوی شدم که میتونم به این آرامش کمک کنم و خواهرام هیچ جای خالی تو زندگیشون نیست، شکرت که درساشونو عالی می خونن و راه زندگیشونو خیلی عالی جلو می رن. نه مثل من ... خدایا کمکم کن همیشه مراقبشون باشم... خدایا شکرت حتی به خاطر مستاصل شدن و ناامیدیم. هیچ چیز به جز این همه تنهایی نمی تونست منو این قدر بهت نزدیک کنه که فقط به تو پناه بیارم. شکرت برای لحظه هام. همون لحظه هایی که عین سال می گذشتن و حالا آرزو می کنم یکم آروم تر بگذرن تا شاید وقت کنم به همه کارام برسم. خدا جون شکرت براي كارم. خدایا از ته دلم و با همه ی وجودم شکرت که یاد گرفتم حتی با غم ته دلم بخندم. و حتی شکرت به خاطر چیزی که ازت خواستم و بهم ندادی. می گم شکر، چون می دونم هر جور که بلد بودم ازت خواستم. از ته ته دلم خواستم، با همه ی وجودم خواستم. اشکی نموند که نریختم، نذری نموند که نکردم، دعایی نموند که نخوندم. غصه ای نموند که نخورم. چیز با ارزشی نموند که از دست بدم. اما تو نخواستی و ندادی. شکر، چون همون قدر که الآن به واقعیت عشقم ایمان دارم، می دونم لیاقتم خیلی بیشتر از اونی بود که براش شکستم... خدایا شکرت که اون زندگی اون موقع و تو اون وضعیت حتی یه قدم از آرزوهام جلوتر نیومد و واسه همیشه تو رویاهام موند. حتی شاید شکرت که نفرینم اثر نداره و اون فکر می کنه خوشبخته... نمی دونم یادشه یا نه، البته یادش باشه یا نه مهم نیست. مهم اینه که من یادمه می گفت: "زمان خیلی زود عشقتو از یادت می بره". زمان تند و تند می گذره اما به آسمونا به خود خدا قسم با گذشتنش نه از پاکی عشق کم می کنه نه از تلخی شکستن. نه لحظه های هدر رفته رو بر می گردونه نه بقیه از دست رفته هارو... تو به اسم گذشت زمان خودت دکمه ی گذشته رو خاموش کردی تا یادت نیاد چه نقشی تو اون گذشته داشتی. اگه بهونه ی گذر زمان نبود وقتی صدای اونی که یه روز نزدیک ترینت بود پاي تلفن می شنوی با کدوم بهانه به فامیلی صداش می کردی؟ نمی دونم تا کی خوشبخت می مونی. نمی دونم!؟ ... این "نمی دونم" رو به احترام واقعیت لحظه هایی می گم که برای تو اصلا مهم نبود برای من چطوری می گذرن. نه به قول تو، برای خدادار بودن ...می گن دنیا گِرده ... اصلا کسی چه می دونه، شاید یه روزی، یه جایی، یه جوری، یه چیزی، راست می گه که صبر داشته باش...صبر داشته باش... به التماس ازتون می خوام اگه یه روز فهمیدین چطور می شه قبل از اینکه بهترین لحظه های عمر بگذرن، یه زخم کهنه رو از سوزش انداخت و تلخ و شیرین حضور خاطره های یه آدم مغرورو برای همیشه از بکگراند لحظه ها شست، و چطور میشه برای اشتباه بزرگی که اصلا خودتم نمی دونی چه حالی داشتی که بهش رضا دادی، تاوان نداد، تو رو به خدا نذارید من این قدر افسرده بمونم، برام بنویسید، تا منم بتونم با همه وجودم بخندم. نه مثل همیشه با همه ی وجودم منهای یه تیکه از قلبم که حتی تو بهترین لحظه هام پر از غم و تنهائیه. تنهایی نه به این معنی که از همه عالم و آدم بریده باشی.تنهائی به این معنی که بین همه و با همه باشی و مثل همه و گاهی بهتر از همه باشی اما دردی رو ته دلت قایم کرده باشی که می دونی نمی فهمنش. چون برای مردم مثل همه قضاوت کردن همیشه آسون تر از متفاوت فکر کردن و درک کردنه. دلم میخواد حرف مریمو زمزمه کنم: "بگذار همه فکر کنند مغروری تا شکستنی، مهم نیست، به خوشبختیت می ارزد، اشتباه من را نکنی... من تمام عاشقانه ها را جدی گرفتم..." مراقب خودتون و گرمای دلتون باشید. و البته گُلی که کاشتید، دلی که بُردید، و هر چیزی که توی گذر شتابزده ی زمان از یادتون رفته ....
به شانه ام می زنی که تنهائیم را بتکانی تکاندن برف از شانه ی آدم برفی؟!
مگه من کاری به کارت دارم که اینطوری نوشتی!؟ در حدی نیستی که بخوام جوابتو بدم، اما این کارو می کنم که یه بار واسه همیشه خیالت راحت بشه.
بیش از اینها، آه، آری بیش از اینها می توان خاموش ماند می توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بی رنگ بر قالی در خطی موهوم بر دیوار بیش از اینها می توان خاموش ماند فروغ فرخزاد
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم نه درودی، نه پیامی، نه نشانی ره خود گیرم و ره بر تو گشایم زآنکه دیگر تو نه آنی، تو نه آنی
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوئیا او مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام *** هر دم از آیینه می پرسم ملول چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟ لیک در آیینه می بینم که وای
کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست (حلقه) سبز بهار کجای گریه های ماست کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم بین این همه سوار چرا هنوز پیاده ایم کسی نیست نشون بده نشونی ستاره رو به دل ما یاد بده تولد دوباره رو *** تقویم کهنه رو باید ببندیم بازم باید دروغکی بخندیم بهار داره پا می ذاره تو خونه (پنجره) قلب ما کی می خونه ؟ (پنجره) قلب ما کی می خونه ؟ (پنجره) قلب ما کی می خونه ؟
افسوس، ما خوشبخت و آرامیم افسوس، ما دلتنگ و خاموشیم خوشبخت، زیرا دوست می داریم دلتنگ، زیرا عشق نفرینی ست
به پایان رساندیم اما نکردیم آغاز فروریخت پرها نکردیم پرواز ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای ...
دنیا و آدمای نامرد و بی رحمش دیگه ارزش موندنو نداره، حالم از این دنیای زمخت بهم می خوره که آدمایی مثل تو رو تحمل می کنه. چطور می تونی حتی عاطفه رو تو مسیر منافعت خرج کنی. اشتباه نکن تصمیم ندارم با خودکشی خودمو از شرش خلاص کنم که آدم بی فکری مثل تو دلش برام بسوزه یا مادرم که تنها نشونه عشق واقعیه به غصه بشینه. عاقبتتو میبینم ، روزی رو می ببینم که ورق بر می گرده و تو به جای ترحم به من باید دلت به حال خودت بسوزه، خیال می کنی اون روز نمی رسه؟ فکر می کنی نمی ذاری اون روز برسه؟ فکر می کنی با سید و علوی اسمت با مهندسی رشته عمران، با موقعیت شغلی عالی، با ایده آل ترین همسر دنیا و بهترین بازی برای نقش عاشقیت، با پول با حمایت پدرت که حتی برای عشقت نتونستی ازش بگذری با تلاش واسه زندگیت می تونی جلوی اومدن او روزو بگیری؟ در حالی که بی تفاوت از کنار کسی که مدیون احساسشی گذشتی؟ نه! من تو رو نمی بخشم، تنها کاری که می تونم بکنم اینه که صبر کنم، تا جایی که می تونم قوی شم، اونقدر صبر می کنم تا یه روز یه جایی زیر آسمون خدا دوباره با هم روبرو بشیم و ببینی دختری که اونطور از خودت روندی و پسش زدی، شب عاشق خوابیدی و صبح بلند شدی همۀ عشق بینتونو انکار کردی و واسه خونوادش پیغام فرستادی که ببریدش دکتر تا خوب شه، چقدر قوی تر از تو شده، قوی تر از تو و هر مرد دیگه ای! اما نه حیف کلمه «مرد» که به تو نسبتش بدن، قلبم پر از غمه، اما دیگه بروز نمی دم، خیلی وقته که توی روزمرگی غرق شدم و دیگه هیچی از غصۀ ته دلم به هیچ کس بروز نمی دم، به هیچ کس! همه فکر می کنن دارم فراموشت می کنم و گریه هام یه روز تموم می شه. وقتی رو که توی چشمام نگاه می کردی و ادای عاشقارو در می آوردی فراموش نمی کنم . ازت متنفرم، اون روز اگه می دونستم از عشقت مطمئن نیستی هرگز هرگز هرگز بهت اجازه نمی دادم حتی دستمو بگیری...نمی بخشمت، هرگز نمی بخشمت، حتی به لحظه هایی که با هم بودیم احترام نذاشتی، از هر چی که اسمش "مرد" ه متنفرم ، متنفر... من اجبارت نکردم بمونی با اینکه این همه آرزوم بود. ولی همیشه آزاد گذاشتمت. من قبل اینکه بهت اعتماد کنم اون همه فرصت تصمیم گرفتن بهت ندادم که آخرش اینطوری بشکنم! چرا دروغ گفتی؟ ازت خواستم همه چیزو بگی، بگی که من دوستیمونو تموم کرده بودم اما تو برگشتی و عمیق ترش کردی. بگی که من فراموشت کرده بودم اما دوباره اومدی و گفتی " خورشید خانم ، تو یه گنجی و من قدرتو نمی دونستم"، بگی که من هزار بار ازت پرسیدم مطمئنی؟ و تو گفتی آره ! بگی که آخرین بار که حرف زدیم گفتم اگه تا آخرش هستی جلوی خونواده م وایسم، گفتی وایسا. بگی که گفتم اگه نمی تونی، می رم به مامان می گم غلط کردم. گفتی نه! پیش همه شکستم، پیش تو بارها و بارها و بارها شکستم، توی خودم هر لحظه شکستم و هنوز هر بار یادم می افته کسی که شده بود یه قسمت از زندگی و آینده م، درست وقتی که باید سهم خودشو از عشق ادا می کرد فقط تونست بگه "سیما آویزون من شده" و توی این دنیای به این بزرگی هیچکس نبود بگه چرا اون موقع که .... بگذریم.... هر بار که بهش فکر می کنم می شکنم، وقتی یادم می افته چقدر گریه کردم التماست کردم نری بازم می شکنم و توی خودم می ریزم. یادته وقتی ازت پرسیدم چرا به خودم نگفتی منو نمی خوای؟ چرا گذاشتی اینقد دیر بشه؟ چرا پیش همه خوردم کردی گفتی "دوباره از صفر شروع کن" تو با طعنه گفتی اما من از زیر صفر شروع کردم بلند شدم و دارم می رم جلو، درسته که دیگه دست و دلم به هیچی نمی ره حتی نماز، درسته که مثل اون موقع پاک و معصوم نیستم، درسته که پر از گناهم، گناهایی که اونطوری رفتن تو، اون همه غصه و غربت و اضطراب و استرسی که برام گذاشتی بهم تحمیلشون کرد، اما با این وجود منتظر می شم تا جواب خدا رو ببینم هیچ وقت نمی بخشمت هیچ وقت. فكر نكن عشقم به نفرت تبديل شده. علاقه ي من مثل علاقه ي تو رويا و خواب نبود كه تا ديدم به زحمت مي افتم پشیمون بشم. دوستت دارم. با همه ی وجودم بی معرفتیتو طاقت میارم. می دونستی دوستت دارم. فهمیدی شکستم. اما حتی یه بار نگفتی "نمی خواستم اینطوری بشه". فقط گفتی "مظلوم نمای خدادار تو حقی نداری که منو ببخشی یا نبخشی" ... برو . اما دیگه هیچ وقت برنگرد .حتی برای حلالیت
چه طور ممکنه؟ چطور ممکنه تو، خدا، حتی این آسمون همه چی رو فراموش کرده باشن و فقط و فقط توی دل من همه چی زنده باشه ؟ چطور ممکنه؟ یادته چقدر اصرار داشتی گذشت زمان تورو از یاد من می بره؟ اما گذشت زمان هر روز بیش تر از دیروز عشق منو به تو بهم ثابت می کنه. هستن کسایی که دوست دارن تنهاییامو پر کنن اما نشد، نمی شه، نمی تونم من خاطره هامونو فراموش نکردم. شکلاتی که جلوی ضریح امام رضا نصفش کردی تا مطمئن بشم دوسم داری وقتی که مهندسیت گل می کرد و واسه شکل خونه مون نقشه می کشیدی توت فرنگیایی که نمی دونم وسط زمستون از کجا برام گیر آوردی روزی که آشفته و درمونده از پیش محدثه اومده بودی شعرایی که شبا برام زمزمه می کردی شبی که دوست داشتنی ترین شب زندگیم بود و تا صبح آروم آروم توی بغلت بودم دلم داره تو سینه م مچاله می شه دلم تنگ شده برای تو که یه دفعه سنگ دل ترین و بی احساس ترین و بی وجدان ترین آدم دنیا شدی. با وجود همه نفرتم از کارت دلم تنگ شده، خیلی خیلی تنگ . من دلتنگتم. دل من مثل تو از سنگ نیست. من نمی تونم مثل تو راحت فراموش کنم. هنوز از نارویی که زدی می سوزم ... دل من دوستت داشت. چطور تونستی بشکنیش ؟ چرا نفهمیدی من یه وسیله برقی نیستم که دکمه خاموشو بزنی همه چی تموم شه؟ من یه آدمم. با یه عالمه احساس. آقایی من... تو چشام نگا کن! به خودت که نمی تونی دروغ بگی. تو یادم داده بودی دوستت داشته باشم. چطور میتونی بی تفاوت باشی؟ چقدر می خوای بگی "سعی کن به زندگی برگردی"... چرا به جاش یه بار منو نمی فهمی؟ چطور آشفتگیمو دووم میاری؟ چرا دیوونه م کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا!!!!!
می خوام بی تفاوت باشم اما نمی شه آخه من راست می گفتم دوستت دارم ، من در مورد حسم اشتباه نکرده بودم ، انگار یکی مدام گلومو تو مشتش گرفته و ول نمی کنه، خودمو غرق کار می کنم که یاد خودت و نامردیت نباشم اما تا بفهمم چشمام خیس می شن، انگار یکی محکم به دیوارای قلبم می کوبه و داد می زنه : "دوستش دارم، نمی دونی" !؟ چشمام بازم خیسن اما این چی رو عوض می کنه ؟ تو از حالم خبر نداری تو از حالم خبر نداری تو از حالم خبر نداری تو فکر می کنی فراموشت کردم شایدم اونقدر فراموش شدم که اصلا فکر نمی کنی سیما فراموشم کرده یا نه؟! چه فایده داره ناراحت شدن از کسی که حتی عذاب وجدانم نداره ؟! خدا! دلم براش تنگ شده دلم می خواد شده از دور ولی ببینمش کاش می تونستم ببینمت، فقط یه بار، فقط یه لحظه ای خدا من دیوونه دلم واسه کسی که بدبختم کرده تنگ شده کاش غصه و غربتی که توی دلمه لمس می کردی شاید باورت می شد می تونستی این قدر عذابم ندی ...
اگه امروز بهت زنگ زدم نه برای گفتن حرفی بود نه برای شنیدن حرفی فقط نمی خوام وقتی دارم به همین آسونی ذره ذره آب می شم تو پیش خودت فکر کنی فراموشت کردم کاش می دونستی گذشت زمان تو رو از یاد من نمی بره چطور ممکنه عشقی رو که با همه وجودم با تک تک سلولام حس می کنم فراموش کنم؟ کاش فقط یه ذره فقط یه ذره دلت نرم تر بود من می دونم : اونیکه دوستش داریم هر حقی به ما داره حتی اینکه دیگه دوستمون نداشته باشه اگه شازده کوچولو فقط یه قصه اس چرا با اون همه اعتقاد بهم معرفیش کردی؟! اون راست می گفت . به خدا قسم تو مسئول گلتی کاش به عشقم احترام می ذاشتی کاش می فهمیدی لزومی نداره آخر یه رابطه حتما این قدر دردناک باشه کاش می فهمیدی حق نداشتی منو که اونقدر وابسته ت بودم یهو از خودت بی خبر بذاری کاش می فهمیدی خوردم نکنی کاش باور داشتی من دوستت داشتم کاش فکر می کردی کاش برای یه بارم که شده می فهمیدی اگه تو شیرم نکرده بودی هیچوقت اینقدر رو عشقم اصرار نمی کردم به خدا به همه ی دنیا قسم اصرار نمی کردم. کاش می فهمیدی اگه باهات بودم به خاطر عشقم بوده کاش به احترام اشکایی که صورتمو شستن وقتی بهت می گفتم " کی میتونه بیشتر از من دوستت داشته باشه" ، کاش به احترام دوست داشتنم با دروغ ازم جدا نمی شدی کاش لحظه هایی رو که با هم داشتیم انکار نمی کردی. فقط همین !
من دوستت داشتم، با همه وجودم به اندازه همه داشته هام و نداشته هام ، من دوستت داشتم، یه جور عجیب، من از تهِ تهِ دلم دوستت داشتم ، حس من به تو از عمق تک تک ذره های وجودم بود، دلم برای اون عشق پاکم تنگ شده دلم برای خودم می سوزه که هیچ کسِ هیچ کس نمی دونه چی بینمون گذشت و رفتنت چی به سرم آورد. کاش اون فیلمتو پاک نکرده بودم، کاش عکساتو نسوزونده بودم، امروز دلم طاقتش تموم شد و بهت زنگ زدم چاره ای نداشتم جز اینکه قطع کنم، تنها چیزی که می تونم داشته باشم یه لحظه صدای الو گفتنته، اما همینم برام کافیه، چون یادم میاره تو هنوزم هستی، تو واقعیت داری، عشق من افسانه نبود... چیزی که براش می میرم و زنده می شم فراموش شده اما هست. خودمو توی کار غرق کردم. تو این تهرون شلوغ واسه کار می رم اون ور شهر. همکارام فکر می کنن دیوونه ام. فقط برای اینکه وقتی می رسم خونه اونقدر خسته باشم که بتونم بخوابم. می دونم اینجا نیستی اما دست خودم نیست همه ش چشام دنبال تو می گرده. حتی تو مترو نمی تونم جلوی گریه مو بگیرم بزار مردم فکر کنن دیوونه ام می خوام زار بزنم بزار بفهمن. چقدر سخت منو عاشق خودت کردی و وقتی شدی یه قسمت از وجودم چه آسون بهم گفتی :"من بهت دروغ نگفتم سیما چون فکر می کردم دوستت دارم". و چه آسون حتي همين يه جمله رو هم پيش خونواده م انكار كردي. به همین آسونی!؟ مگه می شه من اینجا بعد این همه وقت هنوز توی تنهایی خودم بشکنم، اشک بشم، ببارم، دلم برات یه ذره بشه و توی بی طاقتی بازم طاقت بیارم و تو ندونی و هیشکی نفهمه و آخرش بمیرم و آب از آب تکون نخوره؟! مگه می شه همه حس توی قلب من همه بغض توی گلوم همه اشکای توی چشمام فقط یه افسردگی ساده تلقی بشه و داروش بشه فلوکسیتین؟! من چی؟! این همه احساس من، قلب من، عشق من چی؟! آخه خدایا خدایاااااااااا سیما چی؟
دلم تنگ شده، نمی دونم چرا امشب نزدیک حست می کنم، نمی دونم چرا مثل اون وقتا انگار حضور داری، شاید اومدی تهران شاید دل توام تنگه، دلم مثل اون موقع هاست که با هم بودیم و ازت بی خبر بودم و منتظر خبری از تو... باز دوباره دارم حست می کنم مثل اون وقتا، نزدیک نزدیک، نگاهت، بغلت، دستات، مثل اون شب آخر... چه برفی می اومد، ساعت 12 شب بود اونم تو مشهد، باید می ترسیدم اما نمی دونم چرا پیشت اونقدر آروم بودم، آروم آروم آروم ... هیچوقت دلم اونقدر نترس نشده ... چقدر خیابونا تاریک و خلوت بود ، رضا صادقی چه قشنگ می خوند، (عشق تازه، حرف تازه ...) حرفات نگاهت از یادم نمی ره گریه می کردم، گفتی چرا گریه می کنی سیما؟ گفتم باورم نمی شه بعد این همه دوری پیشتم، نگام کردی، خندیدی، لپات چال افتادن، اشاره کردی به آهنگ گفتی گوش کن سفارشی برا تو خونده. خندیدی، لپات چال افتادن، بزرگ ترین نعمت دنیا رو داشتم، دستاتم تو دستات بودن. گریه می کردم برای خوشبختی ای که انگار دونه دونه برفا داد می زدن تموم می شه، تموم می شه، تموم می شه ... اون بوسه آخر، اون خداحافظی، با ماشینت از سر بن بست گذشتی و دور شدی، یه چیزی بهم می گفت بارها و بارها قراره اون صحنه رو توی ذهنم مرور کنم ... اگه می دونستم آخرین باره می بینمت هیچ وقت از ماشینت پیاده نمی شدم و هیچ وقت ازت خداحافظی نمی کردم و هیچ وقت نمی ذاشتم فاصله ها کمک کنن تا دنیا راحت تورو از من بگیره.
نداشتن کسی که دوستش داری هیچ وقت به اندازه اینکه اون باور نکنه عاشقشی دل آدمو نمی شکنه، شاید انگشت شمار باشن کسایی که حرفمو می فهمن، برای باور کردن هیچ وقت دیر نیست. برنگرد اما باورم کن. یه جمله برام بنویس فهمیدی چقدر دوستت دارم حتی شده پنجاه سال دیگه ...
|
About
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 Links
ماه در آب |